تبليغاتX
گذرگاه
اسباب کشی ...

اصلا حوصله ی بازی های سیاسی رو ندارم ، مخصوصا تو این دنیای مجازی . اینجا دیگه دست مردم بازه و به این راحتی به بازیچه گرفته نمی شن ، به این راحتی فریب نمی خورن . بلاگفا این چند روز و هنوز هم تا حدی ادامه اداره ، مردمش رو خوب با شعور و اعصاب و وقتشون بازی کرد ، و این چیزی نبود که از بلاگفا انتظارش رو داشتم و داشتیم . بلاگفا به هیچ قیمتی نباید وارد این بازی ها میشد ، اما شد . تنها سرویس وبلاگی که بیشترین کاربر رو بین سرویس های فارسی دیگه داره و بیشترین مطالب و اخبار در دنیای وبلاگهای فارسی متعلق به بلاگفا هست نباید به این راحتی کاربرانش رو به سیاست ترجیح می داد و منافع خودش رو در اولویت اول می گذاشت . این روزها بلاگفا عملا سرویس دهی پایداری نداشت و در اخبار سایتش صحبت از حملات به سرورهاش کرده که هنوز منبعش مشخص نیست و احتمالا چند روزی زمان می بره (شاید بعد از آروم شدن این جو داغ بعد از انتخابات) ؟!
البته امیدوارم که این برداشت من برداشت زیاد درستی نباشه ، اما من بعد از چند مورد که از سرویس دهی و  نارسایی امکانات بلاگفا ناراضی بودم و چندین بار هم اعتراضم رو مطرح کردم به مسئولینش ، اما اینبار و با این وضعیت ، چیزی که در من دیگه وجود نداره ، اعتمادی هست که خود بلاگفا در من بعنوان یکی از کاربران چندین ساله ش از بین برد .
خاطر نشان کنم سرویس کنونی بلاگفا ، در مقایسه با دیگر سرویس های فارسی زبان از لحاظ امکانات و کاربر پسند بودن ، در سطح خیلی پایینی قرار داره . و اینطور که پیداست مسئولین انگیزه ی زیادی هم برای ارتقا این سرویس ندارند . همینطوریش هم کارشون و بازارشون داغ هست و نیازی به این کار نمی بینن احتمالا ...
در هر صورت برای تنوعش هم که شده اسباب کشی کردم به یه مکان جدید و انشالله بهتر و سالم تر . در مورد آدرس هم : خیابونش همون خیابونه قبلی هست (Gozargaah) فقط کوچه مون شد (MihanBlog) . منتظرتون خواهم بود در 
گذرگاهی دیگر ...

 

خلایق آنچه لایق .
...
تازه فهمیدم که مردم چیزی نمی خواستن جز شعارهای قشنگ و دروغ های فریبنده ، آمارهای رنگی ، وعده های سر خرمن ، زندگی ِ بخور و نمیر ، یک رئیس جمهور با اعتماد به نفس کاذب ، با گستاخی ِ بیش از حد ، با لبخندها و نگاه های زیرکانه ، و البته انرژیه هسته ای که برای ما نه تنها رفاه به ارمغان نداشت ، بل یک دنیا تحریم و مصوبات سنگین به دنبال داشت و این چیزی نیست که من بخوام بهش افتخار کنم . (23/03/1388)
{ این مطلب مفصل تر بود و برای دیروز نوشته بودم ، اما بخاطر خرابی بلاگفا به امروز رسید و 90درصد متنش رو هم حذف کردم .}
 

اون روزها و این روزها

این روزها مخصوصا ، و مخصوصا این روزها ؛ چرا دروغ ، اما حس می کنم که زیاد هم بدم نمیاد اگه میشد که برگردم به اون دورانی که قشنگترین دلخوشیم قرار گذاشتن با محمد بود و با هم دوتایی با دوچرخه بریم چهارراه دارائی و از اسماعیل زاده چندتا سی دی بازی بگیریم و با یک شوق و هیجانی که چندین ساله دیگه از اون مدل هیجان رو دیگه نچشیدم ، هیجان اینکه این مسیر رو هر چقدر سریعتر تمومش کنیم و بریم سراغ کامپیوتر ، هیجان اینکه تو این سی دی چه بازی ای می تونه باشه ، و با نهایت توان و سرعت برگردیم به سمت خونه ، تو مسیر خونه با هم مسابقه بذاریم و مسیر سربالایی رو با تند تند رکاب زدن بریم بالا ، چقدر نفس نفس می زدیم و چقدر عرق می ریختیم ، اما لذت داشت ، اینکه بریم به سمت کوها ، بریم به سمت شهرک قدس ، بریم به سمت خونه هامون . درسی چی ، کاری چی ، درس هم می خوندیم ولی بدون هیچ دغدغه ای .
بدم نمیاد برگردم به اون روزهایی که با سعید حصاری همین وقتای سال بود که با دوچرخه مینداختیم جاده باغرود و از سر و کول درختای توت بالا می رفتیم و دمار از روزگار توت هاش در می آوردیم ، این آخری ها هم که یه درخت شاه توت مشتی پیدا کرده بودیم و وای از اون روزا که چه روزایی بود ، وقتی تصمیم می گرفتیم بریم توت خوری دیگه واقعا تمام هم و غممون رفتن به سمت درختای توت بود ، همین ؛ هیچ چیز دیگه ای فکرمون رو مشغول نکرده بود ؛ اما الان نزدیک به ده سال که نه خبری از سعید دارم و نه خبری از اون درخت شاه توت.
بدم نمیاد برگردم به اون روزهایی که با پسرخاله ها و پسردایی ها قرار می ذاشتیم و جلو زمین فنی حرفه ای دو تا تیم می شدیم و چند ساعت فوتبال و گل کوچیک می زدیم و چقدر هیجان و خنده و شادی و خوشحالی بود تو ثانیه های زندگیمون ، تمام اون لحظه های مسابقه به چیزی جز گل زدن و گل نخوردن فکر نمی کردیم ، چقدر سر این بازیا جر و بحثمون که نمیشد و چقدر دوستداشتنی بود تک تک لحظاتش ، بعد از بازی رو چمن آ دراز می کشیدیم و می گفتیم و می خندیدیم ، خنده هامون از ته دل ، شادی هامون زلال ، حرفامون صمیمی ؛ نگاه هامون دوستانه . اما الان همه مون درگیره زندگی شدیم و پر شدیم از یک دنیا دغدغه ، دیگه هیچوقت اون جمع ها ، جمع نمیشن ... حیف .
بدم نمیاد برگردم به اون روزهایی که می رفتیم باغ بی بی جان تو باغ سعیدی ، همون باغی که میراث نزدیک به شاید یک قرن اجدادی و آبادیمون اونجا بود ، اما الان تبدیل شده به یک آپارتمان . چه روزهایی داشتیم ، هر فصلی سرگرمی های خودش رو داشت ، بهار فصل توت و از درختای توت بالا رفتن و توت تکوندن . تابستون هم افتادن به جون باغ و خوردن میوه های همه جوره ای که می شد از اون بهشت زمینیه خدایی ، بهره برد . بوی گل محمدی فضارو اشبا کرده بود ، می چرخیدیم و می رقصیدیم ... پاییز ، برگ ریزون ، فصل رنگ های زرد و نارنجی و پاییزی ... زمستون هم درست کردن سر سره تو اون سراشیبیه حیاط و گلوله برف بازی و زمین خوردنامون ... خونه ی مامان بزرگ و بی بی جان به هم چسبیده بود تقریبا ، چقدر قایم موشک و گرگم به هوا و خرس وسطی بازی می کردیم ... وای از اون روزها و داد از این روزها .
اون روزها سر سفره ی شام ، شام نخورده خوابم می برد و فردا صبحش خروس خون بیدار بودم . این روزها تا صبح فرداش از خواب خبری نیست ، و فرداش تا ظهر از فرط کم خوابی ، به خودم که میام میبینم رو میزم یا رو تختم خوابم برده و کله ی ظهر شده .
اون روزها تو هر لحظه فکرم مشغول یک مسئله و جسمم مشغول انجام دادن همون یک مسئله بود ؛ و این روزها فکرم مشغول هزاران مسئله و جسمم مشغول انجام دادن هزاران مسئله ی بی ربط به افکارم شده .
اون روزها زندگیم در همون لحظه ای که درش بودم خلاصه می شد ؛ این روزها زندگیم در حال و آینده و گاهی گذشته خلاصه میشه ، خلاصه که نه ؛ تشریح می شه .
اون روزها دردی جز زخم شدن دست و پا ، خش و پش شدن آرنج و زانو و سوختن انگشتام با هویه برقی هیچ درد دیگه ای رو نمی شناختم ؛ این روزها هیچ دردی رو نمی شناسم جز همین زندگی که توش هستم .
اون روزها دوستداشتنی ترین کتابهام قصه های من و بابام ، دانستنیهای شگفت انگیز ، حیات وحش حیوانات ، بگرد و پیدا کن ، و ... بود ؛ این روزها ، الان که به قفسه ی کوچیک کتابام نگاه میکنم ، ردیف بالا طراحی الگوریتم ها ، مفاهیم بنیادی پایگاه داده ها ، طراحی دیجیتال و ... ردیف پایینش صحیفه کامله سجادیه ، دیوان پروین اعتصامی ، عنکبوت آبی ، هبوط در کویر و ... . ردیف بالا دوستداشتنیم نیستن اما مجبور به خوندنشون هستم ، و ردیف پایین دوستداشتنیم هستند و زمانی برای خوندنشون پیدا نمی کنم .
اون روزها به تمام دوستداشتنی هام خیلی راحت دسترسی داشتم و بی خبر از اینکه این داشتن هام چقدر با ارزشن ؛ این روزها تمام دوستداشتنی هام رو می شناسم و می فهمم ، اما بنا به شاید "جبر زمونه" بهشون توان رسیدن ندارم . این یعنی درد ، این یعنی زندگی .
...
زمانی که به اطراف می نگرم چشمانم جز ازدحامی از سکوت چیز دیگری برایش به ارمغان نمی آورد .
در این زمانه ای که به ناچار باید نگریست و تنها به سکوت می توان فریاد سر داد ، آخر انتظار چه می کشم من ؟
وقتی زندگی در الفِ آن ، با نان شروع می شود ؛ طبیعی ست ، و این را خوب می دانم ، من هم روزی به اطراف خواهم پیوست ، زمان وداع نزدیک است ؛ زندگی آن دوست داشنتی ای ، که فکر می کردم نبود ؛ من برای زندگی آن دوست داشنتی ای بودم که زندگی فکرش را از ازل کرده بود .
با روی خوش سلامش میکنم ؛ و این آخرین کلمه ی من خواهد بود به او ؛ و تا ابد با همان ارمغان چشمهایم پیش خواهم رفت ...
می دانم روزی خواهد رسید که نه با سکوت ، بل با زبان داغ و سرخ ِ  نه تنها یک نفر ، بل یک ملت ، و با طنینی  رسا و عالم گیر فریاد رهایی و آزادی سر خواهیم داد ...
"سر اومد زمستون ، شکفته بهارون ، گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون ..."
---
- این روزها ... روزهای بی خوابی .
- آلرژی ای گرفته ام به لبخندهای زیبایش!
کابوس هایی می بینم از نگاه های پاکش!
روز و شبم را درهم می پندارم بخاطر صداقت کلامش!
با این حال با آمدن دوباره اش مخالفم .
- آخر کجا بهتر از همین جایی که ارزش ها کمرنگ و نقاب ها چند لایه شده اند؟ طبیب در شهری که بیماری نباشد رسالتش لنگ می ماند ؛ اینجاست که رسالت یک طبیب به حد اعلی اش انجام می شود ،حتی اگر درمان یک بیماری کوچک و ناچیز باشد .