X
تبلیغات
عبـــور . . .

در آدمی عشق ی و دردی و طلب ی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود؛ نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل، در هر پیشه و حرفتی و صنعتی و منصبی، تحصیل ِ علوم و نجوم و غیره می کنند و هیچ آرام نمی گیرند، زیرا آنچه مقصود است، به دست نیامده است. آخر معشوق را دل آرام می گویند؛ یعنی که دل به وی آرام گیرد. پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله خوشی ها و مقصود ها، چون نردبانی ست و چون پای های نردبان؛ جای اقامت و باش نیست! از بهر ِ گذشتن ست. خنک او را که؛ زودتر بیدار و واقف گردد تا راه ِ دراز بر او کوته شود و درین پای های نردبان، عمر ِ خود را ضایع نکند.

| مولانا جلال الدین محمد مولوی | فیه ما فیه |

 

+ جمعه 14 تیر1392 23:37 ; راهـ ی |

هوا خیس است. پنجره باز است. صدای اذان می آید. در لابه لای رعد و برق گم می شود انگار. هیچ وقت ادب ِ دوست داشتن ِ رعد و برق را بلد نشدم. شاید روحیه ی شیشه ای ام سختی ِ این دوستی را بر نمی تابد. همین است که شعورم همیشه در برابر ِ جلال و کبریایی ِ تو کم می آورد!. اصلا می دانی؟ .. انگار ذهن های حساس و روح های لطیف دوست تر می دارند که با ظرافت های جمیلانه ی تو، عشق پردازی های بسیط تری را معنا کنند.. . چیزی شبیه سایه ی سکوت ِ ممتدی که ارغوانی کشیده می شود پشت ِ نگاه های جامانده از پروازی که آبی ِ عاشقانه هایش دیگر رفته ست... اصلا انگار کن نسیم ِ نازک ِ ازدی بهشتی نرم فرو می رود توی چشم هایی که از پس ِ التهاب ِ یک صبح ِ آدینه دارند به خنکای یک درد ِ مطمئن دچار می شوند! .. آری! ما به خیالمان با این ظرافت ها آمیخته ایم اما به واقع تو را آنگونه که تویی نیاموخته ایم... .

تو را به همان جلال ات که سعه ی عزیز ِ عاشقی اش را هنوز ناتوانیم و نابلد .. و تو را به همین جمال ات که فقط پندار می کنیم سعی ِ دوستداری اش را هروله می کنیم .. قسم ...

تو را به همان و همین قسم ...

.

.

+ پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 3:4 ; راهـ ی |

 

.
.   

.   
 الحمدلله علی عظیم رزیّتی ...    
.   
.   

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .  

+ یکشنبه 31 فروردین1393 23:48 ; راهـ ی |


"شما حق نداری در زندگی دنیای خودت کسالت داشته باشی. تو چرا کِسِل هستی؟ اخم‌هایت را باز کن ببینم! سرت را بگیر بالا ببینم! چرا لبخند نمی‌زنی؟ کشتی‌هایت غرق شده؟ مگر تو کشتی‌ات سفینة‌النّجاه نیست؟ آن که غرق نمی‌شود که. آقا یک جورهایی غم می‌شود کفر! خدا می‌فرماید: اِ مگر تو من را نداری؟ کی بود می‌گفت: من تو را دارم چه غم دارم، تو را دارم چه کم دارم؟.."
 
.
.
 
اول از همه و همیشه به خودم می گم: کسالت آدم رو از خدا دور می کنه .. خیلی هم دور می کنه ... انقدر دور میکنه که گاهی حتی خودتو هم گم می کنی .. و گم شده ها مدام میگن: من چرا اینجام؟ اصلا برای چی؟ خب که چی بشه؟ .. شاید مدام هم با خود زمزمه می کنن که: کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش ... چه کنی؟ ره ز که پرسی؟ چه روی؟ چون باشی؟ .. اما باور ات شود که تا "باید بروی" را نروی؛ پیاده رَوی روی مجهول می کنی و معلوم نمی شوی!.

بال بگشا و سفیر از شجر طوبی زن .. حیف باشد چو تو مرغی که اسیر ِ قفسی.

می دانی؟ ... آنکه شوق ِ شهادت دارد .. آنکه برای وارستگی دل اش می رود؛ لبخند را فراموش نمی کند .. او ادب ِ پرواز را می شناسد .. اطمینان و آرامش اش با میزان ِ زیبای "اهدنا الصراط" متوازن شده است. حالا اگر با چنین دعوی اشتیاق و دلدادگی هنوز دلمرده ای و ملول؛ بدان که خودت را در جایی گم کرده ای و تا پیدایش نکنی اسیر ِ این تناقضی!

اصلا بیا انگار کن که حال ِ نامناسب ِ تو خدا را به گریه آورده .. دل اش را شکسته ای .. اگر بدانی که چه قدر فقط برای لبخند های تو دعا می کند ... اگر بدانی ... .

راستی تو دوست نداری با لبخند ات اشک های خدا را پاک کنی؟ .. می دانی چه لذتی دارد اینکه دست بکشی روی صورت خدا؟ روی ردّ اشک ها .. اصلا ازین بالاتر لذتی هم هست؟ ..

.
.
.
.
.

 این روزها عجیب دوست دارم زانو به زانوی همان پیر ِ خطاط ِ صافی ضمیر بنشینم و ... به رسم ِ معهود هیچ نگوید و هیچ نگویم و فقط نگاه ام کند و من هِی بخواهم زُل بزنم توی چشم هایش ولی نشود ... و او سرِ قرار ِ همیشگی لبخند بزند و من بی قرار خودم را خیس کنم و او دوباره لبخند بزند و لبخند بزند و لبخند بزند ... و من دیگر هیچ نبینم!

.

+ یکشنبه 31 فروردین1393 2:42 ; راهـ ی |

بعضی درد ها .. بعضی نیاز ها .. بعضی تنگی ها .. بعضی بغض ها .. بعضی شکسته گی ها .. بعضی خیسی ها .. بعضی .... ها؛ هست که حتی به یک قلم ِ خصوصی هم در نمی آید ... و همین می شود که بهتر می توانی صفات ِ سمیع و علیم بودن ِ محبوب ات را درک کنی .. ببینی!

حتماً میدانی ..نه؛ حتما دیده ای!

.

.

 

یا حضرت مادر ...

+ جمعه 29 فروردین1393 14:27 ; راهـ ی

"همین جور باید در گیر و دار نوسان باشیم تا قلب فرقان پیدا کند! مقام ِ توجه عرفانی باید قوی شود و آن توجه عرفانی زیر ِ سر ِ حضور است! حضور همانند پرنده ای ست که وقتی بر دوش ِ کسی نشست، به اندک چیزی فرار خواهد کرد .."

.

.

 

باید اندر این طریقت پای و سر چوگان شوی.

+ جمعه 29 فروردین1393 2:24 ; راهـ ی

سلام بابا .. سلام بابای خوبم ...

اینهمه آمده اند .. هرکسی از جایی ..

من اما

از انتهای والعصر آمده ام!

تو نیک می دانی که علی اکبر شهید ِ نگاه ِ عزیز ِ حسین علیه السلام شد!

اما رقّت روحیه ی تبار ِ بنات را هم می دانی!

تو را به همین انتهای والعصر قسم ...

نگاه ام کن!

شهید ام کن!

..

اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقین..

..

+ پنجشنبه 28 فروردین1393 14:11 ; راهـ ی |

گاهی هم می شود که خداوند ِ عزیز تمام ِ ناتمامی ات را .. ضعف و ناتوانی و نقصان ات را زیر ِ سرُم به رخ ات می کشد.. در قالب ِ آن اشک های لاینقطع!. از پس ِ تمام ِ آن ادعاهای ریز و درشت ... به رخ ات می کشد جلوه ی پنهان ِ نازپرورده گی ات را که استواری ات را شکسته کرده حالا. به رخ ات می کشد که بگویدت: من می دانم ات! من حواس ام به همه چیز تو هست! که بگویدت: عزیزم! مرا ببین! حتی وقتیکه از گوشه ی چشم هایت سُر می خورم.. .

+ چهارشنبه 27 فروردین1393 15:25 ; راهـ ی |

"حتی یاتی الله بامره ...

وظیفه ی ما فقط عمل کردن به رضای الهی

و تلاش برای پیدا کردن بهترین مسیر در جهت ِ رضوان ِ اوست.

در اینصورت دل ِ آدم همیشه آرام ست ..

حتی اگر بی قراری های عالَم از هرطرف محاصره ات کرده باشد."

 

پ.ن:

دوست داشتم می توانستم همین چند خط را برای تمام ِ آنها که تو دوستشان داری فروارد می کردم .. فقط همین چند خط را . .. دوست داشتم شوق و شعف ِ پسِ پلک های این احساس را با همانها که  تو دوست تر می داری به اشتراک گسترده می گذاشتم . .. اما نمی شود ... که عاشقانه ها به قامت ِ سکوت آشنا تر اند انگار! ..

میدانی که؟ ..

.

.

+ پنجشنبه 21 فروردین1393 1:0 ; راهـ ی |

 

"غم را هم باید برای خــدا خورد."

.

+ سه شنبه 19 فروردین1393 21:22 ; راهـ ی

 

" انسان موجودی تنهاست. کسی نمی تواند از تنهایی و غربت ِ ذاتی اش رهایی پیدا کند. خانواده و رفقا تا حدی می توانند این تنهایی و غربت را برطرف کنند ولی غربت انسان هیچگاه به طور کامل زائل نمی شود. خدا انسان را طوری آفریده که تنهایی اش فقط با خدا برطرف می شود. از غربت و تنهایی گله نکنیم و آن را تقصیر این و آن نیندازیم."

+ سه شنبه 19 فروردین1393 2:37 ; راهـ ی

فاطمه زهرا(س) به رسول خدا(ص) عرضه داشتند: «پدر جان، من هرچه فکر می‌کنم یک چیز بیشتر نمی‌خواهم؛ من هیچ حاجتی ندارم جز نظر به وجه پروردگار عالم(لقاء الله)؛ یَا أَبَتَاهْ، قَدْ شَغَلَتْنِى لَذَّةُ خِدْمَتِهِ عَنْ مَسْأَلَتِهِ، لَا حَاجَةَ لِى غَیْرُ النَّظَرِ الَى وَجْهَهُ الْکَرِیمِ فِى دَارِ السَّلَامِ»

 

                              

                                                                                                       که یارب ناوک ات در گوشه ی دل کی نهد پا را ..

+ یکشنبه 17 فروردین1393 10:22 ; راهـ ی |

 

دوست دارم که یک غزل بشوم .. پُر کنم حجم ِ این چلیپا را ..

:

و القیتُ علیک محبّةً منّی و لِتصنعَ علی عینی

.

+ شنبه 16 فروردین1393 2:19 ; راهـ ی |

دل گیر ام ...  از هرچه بوی مجاز می دهد ..

.

+ جمعه 15 فروردین1393 2:13 ; راهـ ی

"هدف غایی حیات انسان و اینهمه فرایند های تلخ و شیرین و فراز و فرود ها در حیات انسان، آمادگی برای ملاقات پروردگار عالم است. ملاقات خدا که خالق همه ی لذات دنیا و آخرت است .. از همه ی لذت های عالَم شیرین تر و هیجان انگیز تر و سرمست کننده تر است. در لحظه ی اول ِ ملاقات خدا اثر ِ تمام ِ تلخ کامی های دنیا از دل ِ انسان زائل می شود."

+ چهارشنبه 13 فروردین1393 14:41 ; راهـ ی |

" از گوشه های پرت ِ راه های خطرناک

  مستانه می روم

  می یابمَ ش که زیر ِ شبَ م

  لانه می کند "

.

+ دوشنبه 4 فروردین1393 10:49 ; راهـ ی

" عبورِ مادرم

 بی صدا

ولی حماسی بود.

و سجده ام

بی اختیار

می چرخید به سمت ِ قبله ی لبخند های بی نشان اش."

..

+ شنبه 24 اسفند1392 17:14 ; راهـ ی

می توانی انگار کنی انتهای نگاه ِ آن چشم ها را وقتیکه گیر می کند به بسته گی ِ آن دست ها؟

می توانی انگار کنی تصویر ِبرابر ِ چشم های چهار کودک را وقتیکه قلب هایشان دارد ضربه رها می کند از شدتِ هراس ِ اینکه مبادا دست های پدر دیگر حریم ِ پهلوی مادر نباشد؟

می توانی انگار کنی لرزش ِشانه های آن بالا بلند را وقتیکه با چشم هایی ملتهب از خارهای نامحرمان و با گلویی شکسته از استخوان های لامذهبان؛ دارد در آن چادر ِ خاکی و سوخته، بی صدا هق هق می کند؟

.

.

می توانی؟ ..

+ شنبه 24 اسفند1392 9:0 ; راهـ ی |

دل تنگی ِ حزن آور ِ یک کهنه سه تارم

برگیر و برآشوب و بزن جامه دران را ..

.

+ چهارشنبه 21 اسفند1392 20:57 ; راهـ ی

" هروقت دل اش می گرفت می رفتیم بهشت زهرا. سنگ قبر ها رو نگاه می کرد و می گفت: اینا که می بینی همه نوزده، بیست ساله. ماها سی ساله شدیم. خیلی دیر شده! اصلا نمی خوام ما رو تو قطعه اموات دفن کنن. "

 

پ.ن:

 تنها سهم ِ مصطفی از این دنیا همان نام ِ عزیز اش بود که تمام اش را در برگرفت و شد راه اش:

.. روشن ..

+ سه شنبه 20 اسفند1392 21:19 ; راهـ ی |

" تو از شب های تاریک گذشتی، آنگاه که در جام ِ وجودت عطش ِ پریدن بود، انتخاب شدی برای ماندن. رزمنده ها یکی یکی از کنار تو اوج می گرفتند و آرام در گوش تو نجوا می کردند، بمان حاج احمد، وقت تو هنوز نرسیده است. و تو با حسرت از پرواز آنها جا می ماندی. حاج احمد از پشت خاکریز ها با دست پر باز می آمدی. نشان لیاقت و افتخار را یکی یکی جمع می کردی، اما وقتی دفتر باز می کردی تا دلنوشته هایت را مرور کنی، با خودکار قرمز می نوشتی: خدایا شهادت ... . وسعت این شهر برای دلتنگی های تو هیچ بود. در محضر فرمانده خود، دعای شهادت خواستی. حتی در آخرین سطور زندگی ات دعای شهادت نوشتی. آنگاه که نوشتی: نمیدانم چه باید کرد، فقط می دانم زندگی در این دنیا، بسیار سخت می باشد. واقعا جایی برای خودم نمی یابم.. هرموقع آماده می شوم چند کلمه ای بنویسم، آنقدر حرف دارم که نمی دانم کدام را بنویسم.. از دردِ دنیا .. از دوری ِ شهدا .. از سختی ِزندگی ِ دنیایی .. از دردِ دست ِ خالی بودن برای فردای آن دنیا .. هزاران هزار حرف دیگر ... که در یک کلام، اگر نبود امید به حضرت حق، واقعا چه باید می کردیم؟ ..اگر سخت است؛ خدا را داریم. اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم؛ خدا را داریم. ای خدای شهدا .. ای خدای حسین .. ای خدای فاطمه زهرا .. بندگی خود را عطا بفرما و در راه خود شهیدم کن ... ای خدا! یا رب العالمین."

..

 

پ.ن:

 به همین رکوع ِ رکعت ِ آخر قسم ...

مِن المؤمنین رجالٌ صدقوا ما عهدوا الله علیه فمِنهم مَن قضی نحبه و مِنهم مَن ینتظر و مابدّلوا تبدیلا.

..

+ سه شنبه 20 اسفند1392 15:9 ; راهـ ی |

رو سر بنه به بالین .. تنها مرا رها کن

ترک ِ من ِ خراب ِ .. شبگرد ِ مبتلا کن

.

.

.

 

پ.ن:

خمار  صد شبه دارم .. شرابخانه کجاست؟ ..

 

+ دوشنبه 19 اسفند1392 17:16 ; راهـ ی

شاید تو هم مثل ِ من این روز ها بیشتر از هر وقتی حوصله ی اجتماعات را نداشته باشی .. شاید تو هم مثل من دل ات بخواهد به دور از هیاهو و هم همه ی خالی ِ این روز ها بروی کنج ِ خلوت ِ اناری ات را احیا کنی و تنهایی به عبور ِ دانه دانه هایت فکر کنی ..  شاید تو هم مثل من بتوانی خودت را در لا به لای دفترچه ی محاسبات نفس شهید علی بلورچی ورق بزنی .. شاید خودت را آنجا ببینی! .

 

:

"نماز صبح را بی حال خواندم و اصولا حال نداشتم و خیلی بی حال زیارت عاشورا خواندم. خواب بر من غلبه کرد. یاد امام زمان (عج الله تعالی فرجه) کم بودم و هستم. حضور قلب در سر نماز خیلی کم بود.  خود را بهتر از آنچه هستم به دیگران نمایاندم. نفس را در رفاه قرار دادم و در مضیقه نبود. برای غیر خدا کار کردم. یاد دنیا بودم. تقوا نداشتم. وقت را زیاد تلف کردم. امروز تماما غفلت بود. نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را باحال نخواندم. ذکر را باتوجه زیاد نمی گفتم. شاید غیبت کردم. نفس در آرامش بود. خدا را ناظر بر اعمالم ندیدم. غیبت شنیدم. کم فکر کردم. به آنچه علم داشتم عمل نکردم. بی وضو خوابیدم. حبّ مقام داشتم و آن را نیز ارضا کردم. معاشرت با افراد غیر لازم کردم. از فرصت هایم خیلی کم بهره بردم و استفاده ی خوبی نکردم. به طور جدی یاد مرگ نبودم. زیاد به یاد امام زمان روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفدا نبودم. با نفس درگیر نبودم. به خود مغرور شدم. ذکر درونی و برونی خیلی کم بود و اگر هم بود خیلی کم بود. دقت در اعمال و فکر قبل از آنها کم بود و یا اصلا نبود. قرآن کم خواندم. در مهلکه ی سقوط قرار گرفتم. خواطر نفسانی کنترل نشد. نماز ها را با علاقه و شوق نخواندم. در جهت خودسازی گام برنداشتم. در حال موتورسواری حبّ دنیا تاثیر گذاشت و موجب شد معصیت کنم. یقین و اخلاص نبود. تواضع و زهد نبود. خوف نداشتم.گستاخی داشتم و حیا نداشتم. نماز را در حالت خواب خواندم و اصولا به یاد مولایم نبودم. دعای عهد را نخواندم. عبرت از احوالات دنیا نگرفتم. واجبات را متوجه نبودم. دقت در نیات وجود نداشت. نفس خیلی طغیان کرد. قلب متوجه خداوند تبارک و تعالی نبود. آمادگی برای مرگ وجود نداشت. احساس مسئولیت کم بود. نظم کم بود. تفکر و تعمق وجود نداشت. ذکری که موجب صعود شود وجود نداشت. آنچه نباید می گفتم، گفتم. شهوت خواب پیدا کردم. در حال خنده نوعی غفلت در خود احساس کردم. در مقابل روی کردن دنیا سوی خودم سست بودم و دائما در ذهنم بود. تعارف ها و تمجید ها وسوسه می نمودند. پناه بردن به حضرت حق تعالی و استغاثه ی حقیقی از او کم بود. عشق به خداوند را تقویت ننمودم. حالت انابه وجود نداشت. دعا را با توجه کامل نخواندم. چند شبی است که سوره ی واقعه را بی رغبت می خوانم. با آنکه می دانستم دارم اشتباه می کنم اما اشتباه کردم. چند مورد عجله و شتاب زدگی وجود داشت. علاقه به مدح دیگران وجود داشت. سوز و ناله کم بود. بصیرت نبود. توسل و ارتباط با عالم قدس خوب نبود. هنگام غروب خوابیدم که حال و صفای قلب گرفته شد. اگر عنایتی شده بود، در اول صبح به واسطه ی خواب بعداز نماز کم شد. توجه به باطن امور و حضور قلب خیلی کم بود. حجاب های قلب خیلی زیاد بود و  امروز این مطلب برای عقل درک شد. زهد و فقر و اخلاص کم بود. انقطاع از دنیا نبود؛ بلکه برعکسش بود. احساس نمودم که تا چه حد زیادی بین من و رب حق حجاب وجود دارد. ..." .

 

 

پ.ن:

.. و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا و ما تدری نفس بِایّ ارض تموت ..

.

+ یکشنبه 18 اسفند1392 17:55 ; راهـ ی |

انگار کن بانو زهرا سلام الله علیها با چه شوق ِ لطیفی دارد برای امیرش علی علیه السلام دَم نوش ِ بادرنجبویه فراهم می آورَد .. و آن سو تر امیر دارد چه صفایی می کند از تماشای بانویش .. .

.

گاهی دوست داری "فقط" با نگاه ات .. از فاصله ای که بتوانی تمام ِ زوایای حرکاتش را محیط باشی .. دوست داری بنشینی و پا روی پا بیندازی و  یکی از دست هایت را ستون کنی زیر ِ گونه ات و لبخند بزنی و به سیری ِ یک دل فقط تماشایش کنی .. گاهی دوست داری فقط در انحصار ِ تماس ِ چشمی گیر کنی .. طوری گیر کند چشم هایت که اساسا هر تماس ِ دیگری را به شرم ِ حضوری شدید دچار کند .. گاهی "فقط همین" را دوست داری! ..

.

 گاهی هم می شود که این "فقط همین" در میانه ی چشم های بانو و امیر تعریف می شود .. والله که "فقط" چشم های یک بانوی تمام عیار می توانست انحصار ِ چشم های امیر را تلاقی کُنَد .. که اگر نمی بود آن نگاه ِ ولایت مدارانه در چشم های فدایی ِ بانو؛ هیچ نسیم ِ نازکی را - حتی در قالب ِ پیچ ِ عاشقانه ای گذرا هم - توانای طواف ِ بوسه نبود در حوالی ِ پهلوی او؛ چه رسد به درشتی ِ ضرب ِ درب و سختی ِ ضخامتش!

. .. .

 

پ.ن: راستی تو به کدامین پهلو دلداده ی امیرت هستی؟ ..

+ جمعه 16 اسفند1392 21:23 ; راهـ ی |

 

یه روزی .. یه لحظه ای .. می رسه که ما هم ندای "ربّ ارجعون" سر می دیم ...

ربّ ارجعون ... تا فقط برای حسین اشک بریزیم ... .

.

.

 

پ.ن:

"این اواخر هوای کربلا به سرش زده بود!" سخت غریبانه ...

می دانی چه حالی دست می دهد وقتی که می رود هق هق ِ جامانده گی اش را با سوز نوای هیئت به اشتراک ِ خصوصی می گذارد؟! ..

+ دوشنبه 12 اسفند1392 2:13 ; راهـ ی

 

 لقاؤک قرّة  عینی ..

 وصلک مُنی نفسی ..

 الی هواک صبابتی ..

 رضاک بُغیتی ..

 رؤیتک حاجتی ..

 قربک غایة سؤلی ..

 فی مناجاتک روحی و راحتی ..

 ..

 .

+ دوشنبه 12 اسفند1392 1:13 ; راهـ ی

 

" خدایا این اواخر همیشه برایم این ذکر بود که تا مرا نیامرزیده ای از این دنیا مبر! "

 

+ یکشنبه 11 اسفند1392 1:5 ; راهـ ی |

 

                                            

 

 

                                                                                                     الهی انت کما احب!

                                                                                                     فاجعلنی کما تحب ..

+ یکشنبه 11 اسفند1392 0:52 ; راهـ ی |

 

.
.
.
 
خدا خواست که امتحانمان کند با فاصله ها و نه با دوری! ..
که در  قلبهای پیوند خورده و در هم تنیده؛ فاصله ها، دوری نمیزایند و از توجه و دوست داشتن نمی کاهند..
فاصله ها تنها صبر طلب می کنند و ان الله مع الصابرین!
 
.
 
 
پ.ن:
به رسم ِ معهود و مألوف ... آخر ِ والعصر را محکم بخوان!
 
+ جمعه 9 اسفند1392 23:34 ; راهـ ی |

 

زندگی:

"یه چند سالی هست که به "رفتن" خیلی حساس شدم.. خیلی!"

همتای زندگی:

یه چند سالی هست که به رفتن خیلی وابسته و دلبسته شدم.. خیلی!.

.

.

+ جمعه 9 اسفند1392 2:20 ; راهـ ی |