در آدمی عشق ی و دردی و طلب ی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود؛ نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل، در هر پیشه و حرفتی و صنعتی و منصبی، تحصیل ِ علوم و نجوم و غیره می کنند و هیچ آرام نمی گیرند، زیرا آنچه مقصود است، به دست نیامده است. آخر معشوق را دل آرام می گویند؛ یعنی که دل به وی آرام گیرد. پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله خوشی ها و مقصود ها، چون نردبانی ست و چون پای های نردبان؛ جای اقامت و باش نیست! از بهر ِ گذشتن ست. خنک او را که؛ زودتر بیدار و واقف گردد تا راه ِ دراز بر او کوته شود و درین پای های نردبان، عمر ِ خود را ضایع نکند.

| مولانا جلال الدین محمد مولوی | فیه ما فیه |

 

+ جمعه ۱۴ تیر۱۳۹۲ 23:37 ; راهـ ی |

..

دوست داشتنِ  بی ملاحظه را می دانی؟

..

+ جمعه ۲۳ مرداد۱۳۹۴ 10:59 ; راهـ ی |

 

آسمان دائم ِ اردی بهشت خواهم بود ... در کنار ِ تو!

.

.

.

پ.ن: دل بُردی از من بسان ِ "شهری که مرا به خویش می خواند، همچنان که فانوس فروش دوره گرد، کودکان شهر را."دوستت دارم ...حتی اگر دیگر در لابه لای سیبخنده های تو گم نشوم. حتی اگر دیگر تلاوت ام نکنی. حتی اگر دیگر پشت ِ یک میز باهم چای ننوشیم. حتی اگر دیگر مجالی نباشد تا نگاه ِ نجیب ات مِهرِ نگاه ام را به سربه زیریِ غیر ارادیِ دچار کند.حتی اگر انقدر سر ات گرم باشد که سردی ِ سر ام را نفهمی دیگر. حتی اگر دوست داشتن؛ سخت ترین باشد. و حتی اگر تو دوست داشتن ات را برایم سخت کنی. و حتی تر اگر مقدّر بوده که من به دوست داشتنی هایم نرسم .. .

.

.

+ سه شنبه ۱۵ اردیبهشت۱۳۹۴ 23:4 ; راهـ ی |

 

چشم ِ او افتاد بر من 

چشم ِ من افتاد بر او 

او نفَس می زد به سختی 

من خجالت می کشیدم... 

 

پ.ن: روایت ِ "و بَکَت و بَکی" را می دانی؟.. 

.

+ چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ 23:5 ; راهـ ی |

دلتنگم "خلوتِ خاص" را ...  

.

+ جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ 13:28 ; راهـ ی |

 

چه درونم تنهاست..

.

.

+ دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ 23:4 ; راهـ ی |

 

حالا دیگر طوری شده ست که دریافته ام آدم هایی که بسیار از جنسِ تو هستند را  نمی شود  بی فاصله دوست داشت.

+ یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ 19:13 ; راهـ ی |

" وقتی خیال کنی اتفاق های مهم زندگی ات جایی دیگر و با آدم های دیگری دارد می افتد، همیشه از زندگی جا می مانی .. یا شادی های عاریه سهم ِ تو می شود.. "

{...}

 

حالا بگذار درد بپیچد به اندام های بی قرار ِ زندگی ام..

شاید این حسرت و نرسیدن، لطفی از آن زخمه های رحمانی باشد!

اما... سختی ِ لطافت، تاب ِ رندانه می خواهد. می دانی؟

..

+ سه شنبه ۳۰ دی۱۳۹۳ 22:21 ; راهـ ی |

{ چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ وچه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟}

+ یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ 16:19 ; راهـ ی |

نذَرُهم فی طغیانهم یعمهون! 

.

+ جمعه ۲۶ دی۱۳۹۳ 11:56 ; راهـ ی |

 

وقتی در عمق ِ دلبسته گی 

تنهایی ات را 

عمیقاً زندگی می کنی.. 

میدانی؟ 

.

+ جمعه ۱۹ دی۱۳۹۳ 13:2 ; راهـ ی |

زخمی ام.. التیام می خواهم...

التیام از امام می خواهم.

+ جمعه ۳۰ آبان۱۳۹۳ 15:29 ; راهـ ی |

 

سخت تر از تحمّل ِ هر دردی ست که به صفات نداشته ات ستایش شوی! ..

.

.

 

پ.ن:

با تمام ِ ناتمامی ام و با دارایی ِ سنگین ِ نداری ام آمده ام تا نوش کنم: "بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم" را .. به لطف دست هایی که می نوازد ام با ساز ِ "لِیَبْلُوَکم فی ما ءاتکم" .

+ جمعه ۲ اسفند۱۳۹۲ 2:3 ; راهـ ی |

 

سکــوت می کنی اما در انتهای سکــوت

لبالب از سخنی .. حاضرم قســم بخورم!

 

+ چهارشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۲ 0:8 ; راهـ ی

 

"هیچوقت «التماس دعا» نمی‌گفت، هیچوقت «قبول باشه» نمی‌گفت، می‌دانستم شهادتش حتمی است برای همین یکی دو باری از او طلب شفاعت کردم اما سکوت کرد و هیچوقت از سر شکسته نفسی نگفت «ما لایق نیستیم» یا «ما را چه به این حرفها»، هیچوقت در مورد معنویات حرف نزد، اهل ادا نبود، تا جائیکه می‌توانست آدم را می‌پیچاند که حرفی از زبانش راجع به معنویات نکشی، سلوک معنویش بسیار مکتوم بود و از هر حرف یا هر حرکتی که کوچکترین حکایتی از تقوای او داشته باشد همیشه پرهیز کرد. معامله‌ای که با خدا کرده بود را تا آخر برای همه کتمان کرد و زهدی به کسی نفروخت. و بالاخره اینکه همه را رنگ کرد و رفت! .. درون خودش کلنجاری داشت با خودش. برای کسی آشکار نمی‌کرد اما گاهی توی حرفهایش، می‌زد بیرون. هر بار که بر می‌گشت و می‌نشستیم به حرف زدن، حرف‌هایش بیشتر بوی رفتن میداد و اگر توی حرف‌هایش دقیق می‌شدی می‌توانستی بفهمی که انگار هر روز دارد قدمی را کامل می‌کند. آن اوایل، یکبار که از معرکه برگشته بود، وسط حرفهایش خیلی محکم گفت: «جانفشانی اصلا کار آسانی نیست» بعد تعریف کرد که آنجا در نقطه‌ای باید فاصله‌ای چند متری را در تیررس تکفیری‌ها می‌دوید و توی همین چند متر، دخترش آمده جلوی چشمش. بعد توضیح داد که تعلقات چطور مانع شهادت شهید است… تمرین‌های زیادی توی یکی دو سال گذشته برای بریدن رشته تعلقاتش انجام داده بود و همه را هم برید. این بار که می‌رفت به کسی گفته بود «ایندفعه از کوثر بریدم»."

+ جمعه ۲۵ بهمن۱۳۹۲ 2:58 ; راهـ ی

 

" اگر دلت با خدا صاف باشد، خوردنت، خوابیدنت، خنده ها و گریه هایت برای خدا باشد، اگر حتی برای او عاشق شوی،آن وقت بدی نمی بینی، بدی هم نمی کنی، همه چیز زیبا می شود."

 

پ.ن:

قسم به ... روانی ِ آب های شور ِ نیمه شبی که زلالی و شفافیت وجودهایی پاک باخته را در سکوت فریاد می کرد وقتیکه از شدت ِ علاقه و در غم ِ مبادا از دست دادن ِ این علاقه، در قبر هایی خودساخته نماز ِ شهادت می خواندند و می سوختند .. به روانی ِ همین آب شدن .. به طراوت ِ همین طهارت ِ محض .. به روانی ِ همین عاشقانه ی آرام قسم ...

.

.

+ چهارشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۲ 1:14 ; راهـ ی |

 

باور ِ راستین ِ روح الله بود که دست های کوچک ِ ما را از پشت ِ میز های دبستان به دست های بزرگ سید علی رساند.

.

.

 

پ.ن: می گفت انقلاب اسلامی تجلّی ِ ظهور ِ صغرای امامنا مهدی علیه السلام است.

+ سه شنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۲ 1:35 ; راهـ ی |

خیلی سخت ست که چشم های ملتهب و شرجی ات را بخواهی پشت ِ شیشه ها پنهان کنی و طوری نگاه ِ گرفته ات را از نگاه های مهربانشان بدزدی که حتی جراحتی نحیف هم برندارد خاطر ِ نازنین ِ سیبستان ِ انارنواز! .. و سخت تر آن ست که احساس می کنی بیست و هفت دانه ی ترش و شیرین دارند زیر ِ نگاه های کریمانه ی سیب ها که انگار دست ِ چشم هایت را خوانده اند؛ آب گیری می شوند! همان وقتی که داری لبخند های بی رمق تحویلشان می دهی! .. . درست مثل ِ آفتاب ِ یک عصر ِ سرد ِ زمستانی که عبورش گرما ندارد! وقتیکه عشوه های نداشته اش را عرضه می کند به سنگینی ِ برف ِ شبانه! .

 

پ.ن: آخر ِ والعصر را محکم بخوان!

+ یکشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۲ 22:17 ; راهـ ی

خواب دیدم .... نیمه شب است. دکتر مصطفی چمران به تلفن ام زنگ می زند. انگار منتظر این تماس بوده ام. سر ِ شوق و حوصله می آیم. طوری صحبت می کنیم که انگار علقه و قرابتی دیرینه در میان ست! یک صمیمیتِ نرم و خالص! .. می داند دلم گرفته است. نمی دانم از کجا می داند اما تعجب هم نمی کنم که می داند. با هُرم ِ صدایش گرم می شوم. یک گرمای مطبوع و ملایم! .. آرام می شوم ... آرام می شوم .. می خواهد قرار ِ دیدار بگذارد برای فردا .. . خوش حال ام. می گویم: می آیم.

..

 

پ.ن:

 دی شب تا صبح برف باریده. هوا سردتر شده. دلم پیش ِ شمعدانی ِ سپید ِ ته ِ حیاط است. احساس می کنم درد ِ سرم کمتر شده. دی شب را بی مسکّن خوابیدم. به بهشت فکر میکنم. به قرار ِ دیدارمان. یاد ِآن ملاقاتی می افتم که با شمس پایین پاهایش زیارت ِ عاشورا خواندیم. بعد از آن چندبار دیگر هم آمدم .. بی شمس. اما دیگر پیدایش نکردم! .. .

+ یکشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۲ 16:26 ; راهـ ی

 

لا أری لکسری غیرک جابرا ...

.

.

.

احساس آن نوجوانی را دارم که با شناسنامه ی دستکاری شده به جبهه می رود و نیمه ی راه... شاید هم همان آغاز راه بَرَش می گردانند.. احساس می کنم تمام ام جمع می شود در شانه های لرزان اش وقتیکه چشم های خیس اش ریخته می شود به زیر ِ پای رفقایش ..

.

+ جمعه ۱۱ بهمن۱۳۹۲ 16:30 ; راهـ ی

 

اگر تنها برکت ِ این ماجرا .. این پیچ و تاب های نارندانه .. این بالا و پایین شدن های رنج آور .. این تردیدهای ایستاوار .. این دلدادگی های خسته از نهانگی .. این دلواپسی های هراس آلوده .. این دلضربه های لرزش آفرین .. این ناتوانی ِ هم گام و شانه به شانه ی قلب و اندیشه ... اگر تنها برکت ِ این اضطرار های شکیبا و به واقع شکیبا این بوده باشد که مرا بر تو عاشق تر که نه؛ عاشق کند .. این بوده باشد که ادراک ِ ضرورت ِ حضور تو را مضطرّ شوم؛ الحمدلله ... الحمدلله ... .

هرچند که پاکبازی آن طراوت ِ روحانی ِ لطیفی ست که قامت ِ ناساز ِ بی اندام را نشاید؛ اما بگذار برای یکبار هم که شده این جسارت ِ همیشه پنهان در پشت ِ مشّاطه گری ِ واژه های رنگارنگ را مرتکب شوم و با درایت و قدرت طلوع کنم این باور را که حتی من ِ راهـ ی ِ نوسفر هم تواناست تلخی ِ این پیاله را آنچنان نوش کند که از پس ِ تمام آن پیچ و تاب های نارندانه .. آن بالا و پایین شدن های رنج آور .. آن تردیدهای ایستاوار .. آن دلدادگی های خسته از نهانگی .. آن دلواپسی های هراس آلوده .. آن دلضربه های لرزش آفرین .. آن ناتوانی هم گام و شانه به شانه ی قلب و اندیشه ... از پس ِ تمام ِ آن اضطرار های شکیبا؛ با عطر نجیب ِ دعوی ِ خرقه پوشی ِ حضور تو در چهارگاه ِ غالیه سازان بساط ِ شکرانه بنوازد! .. بگذار مُحقّ ِ راستین ِ معنای خَم اندر خَم ِ نغمات ِ احتضار شوم .. بگذار مُراعی ِ صادق و صالحی باشم هم وزن ِ وزانت ِ ملمّعات ِ  تصنیف ِ حضورت .. بگذار جسورانه کرنش کنم ادب ِ حامدین را . ..

+ پنجشنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۲ 14:29 ; راهـ ی |

فقط کافی ست به نیم نگاهی .. به کرشمه ی نازکی .. به حریر ِ غمزه ای .. به تاب ِ شکن در شکن ِ مژگانی .. بیایی و به دعوی ِ دست هایم که بار سنگین ِ شکست ِ چشم هایم را لرزان اند وقتیکه به اینجای قنوت می رسند "اللهم احشرنا مع الشهدا ..." ؛ نظری کنی. همین! و فقط همین!

می دانی؟ .. من اصلا دوست دارم در اضطرار ِ این آری یا نه گرم شوم، تب کنم و بسوزم!

والله که من باور دارم به نیم نگاهی .. به کرشمه ی نازکی .. به حریر ِ غمزه ای .. به تاب ِ شکن در شکن ِ مژگانی .. سرد ترین دست ها را هم گرم میکنی .. سرد ترین دست ها را هم .. حتی این انگشت های باریک ِ همیشه یخ کرده را هم ..

من باور دارم این همین را ... .

کافی ست فقط به ...
+ دوشنبه ۷ بهمن۱۳۹۲ 12:2 ; راهـ ی |

" خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند .. که پیری خودْشکسته گی ست! "

. ..

+ یکشنبه ۶ بهمن۱۳۹۲ 23:48 ; راهـ ی |

 

در بین آنهمه ... می دیدم و هیچکس نمی دید.. حتی مادر که کنارم به آرامی نشسته بود .. حتی مادر هم با تمام ِ قرابت و موانست اش.. می دیدم و هیچ کس نمی دید..شعفی را که دارد از من بالا می رود در قواره ی رقصی بی نقص .. دست انداخته ست دور گردنم .. بوسه ای لطیف از لبانم برمی چیند و به غمزه ای ظریف از پس ِ پلک هایم سُر می خورَد به آستانه ی قلبی که دارد ضربه رها می کند .. می دیدم و هیچ کس نمی دید که شور؛ شیرین ست! .. می دیدم و هیچ کس نمی دید شوق چطور سراسیمه دارد از من سَر می رود و ... . انگار کن که از چادر ات دارد یکریز گل ِ محمّــدی چکّه می کند روی سجاده ات ... انگار کن که در شکاف ِ نیل قامت می بندی به امامت ِ امام ِ حاضر .. الله اکبر . .. وقتیکه می گفت: "موسای جلودار .. امام خامنه ای ..." .

 لا حول و لا قوة الّا بالله

+ جمعه ۴ بهمن۱۳۹۲ 23:4 ; راهـ ی |

 

تو رو نه به این سه سال دل تنگی؛ که به اون دو سال دل داری قسم ... پدری کن برام. ..

 

+ پنجشنبه ۳ بهمن۱۳۹۲ 11:34 ; راهـ ی

 

جمله ی بی قراری ات از طلب قرار ِ توست

طالب ِ بی قــرار شو ... تا که قــرار آیدت ..

طالب ِ بی قــرار شو ... تا که قــرار آیدت ..

طالب ِ بی قــرار شو ... تا که قــرار آیدت ..

.

.

 

پ.ن: إنّما المؤمنون إذا ذکر الله وجلت قلوبهم و إذا تلیت علیهمءایاته زادتهم ایمانا و علی ربّهم یتوکّلون.

 

+ دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ 13:21 ; راهـ ی |

 

قنوت نماز وتر بود که می‌خوندی "هذا مقام العائذ بک من النار" .. اهل ِ تبسم بودی، خوب می‌خندیدی .. خاموش، ناآروم، با نگاه‌های همیشه کوتاه.

گفته بودی که نگرانم برای شما .. نگران بودی از دو چیز. از اینکه به فکر آرزوهای بلند باشیم و در پی ِ خواهش‌های دل .. هشدار داده بودی از رسیدن ِ دورانی که در اون، مومنانه صبح کنیم و کافرکیشانه شب .. فرموده بودی که " مَن اصبح و الدنیا اکبر هَمُه، الزم الله قلبه اربع خصال: هَمّا لا ینقطع عنه ابدا .. و شُغُلا لا یتفرع منه ابدا .. و فقرا لا ینال غناه ابدا .. و املا لا یبلغ منتهاه ابدا" .. گفته بودی ولی انگار نشنیدیم ما.

با اینهمه‌ فروبستگی اما، دلداده‌ایم هنوز .. دل بسته‌ایم به دست‌های مهربانت .. در انتظار  ِ نیم‌نگاهت .. امیدوار به دیدن ِ تبسمی بر لبانت.

 

دستامو ها می‌کنم .. کو اجاق ِ خنده‌هات

+ یکشنبه ۲۹ دی۱۳۹۲ 9:27 ; راهـ ی |

  مَن لَم یتعاهد النقص مِن نفسه غَلبَ علیه الهوی و مَن کانَ فی نقص فالموت خیرٌ له.

.

.

پ.ن:

"بچه مذهبی، مطیع ِ هوای نفس ش باشه؛ وحشی تر از کافر ِ ملحد جنایت میکنه! بچه مذهبی مطیع ِ هوای نفس ش باشه، تبعیت ش از هوای نفس رو توجیه میکنه!"

.

+ شنبه ۲۸ دی۱۳۹۲ 11:16 ; راهـ ی |

 

خیالاتی شده بودم سر ِ نماز ..

 که تو امام باشی .. که من ماموم باشم ..

که تو امام باشی .. که من ماموم باشم ..

که تو امام هستی! .. که من ماموم هستم؟ ..

..

.

+ جمعه ۲۷ دی۱۳۹۲ 16:32 ; راهـ ی

 

قال:

یا بُنیَّ إنّی أری فی المنام أنّی أذبحکَ .. فانظر ماذا تَری؟ ..

قال:

یا ابتِ افعل ما تؤمر .. ستجدنی إن شاء الله مِن الصبرین.

  

پ.ن:

با ولایت ... تا شهادت ... ان شاء الله.

+ دوشنبه ۲۳ دی۱۳۹۲ 10:46 ; راهـ ی |