در آدمی عشق ی و دردی و طلب ی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود؛ نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل، در هر پیشه و حرفتی و صنعتی و منصبی، تحصیل ِ علوم و نجوم و غیره می کنند و هیچ آرام نمی گیرند، زیرا آنچه مقصود است، به دست نیامده است. آخر معشوق را دل آرام می گویند؛ یعنی که دل به وی آرام گیرد. پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله خوشی ها و مقصود ها، چون نردبانی ست و چون پای های نردبان؛ جای اقامت و باش نیست! از بهر ِ گذشتن ست. خنک او را که؛ زودتر بیدار و واقف گردد تا راه ِ دراز بر او کوته شود و درین پای های نردبان، عمر ِ خود را ضایع نکند.

| مولانا جلال الدین محمد مولوی | فیه ما فیه |

 

+ جمعه 14 تیر1392 23:37 ; راهـ ی |

زخمی ام.. التیام می خواهم...

التیام از امام می خواهم.

+ جمعه 30 آبان1393 15:29 ; راهـ ی

انت ولینعمتی!

.

می دانی؟

.

.

+ دوشنبه 21 مهر1393 6:30 ; راهـ ی

لک العتبی .. لک العتبی .. حتی ترضی ...

.

.

باید مدام برابر چشم هایم باشد.. باید مدام در ذهن و قلبم مرور شود تا برای تو بودن .. برای تو شدن از خاطر ام نرود.. تا یادم نرود این "فقط" برای تو را.. یادم نرود تا یادم آرام شود!

.

اشکو الیک غربتی.

خدایا انقدر دوستم داشته باش تا لحظه ای حتی.. در عمق ِ پیچ و خم ِ عتبات یادم نرود این "إلی" باید به سوی کدام ضمیر روانه شود؟.

.

+ یکشنبه 20 مهر1393 8:56 ; راهـ ی

به قسم های نیمه شبی قسم ...

.

.

+ سه شنبه 1 مهر1393 23:41 ; راهـ ی

تو را به دعای شبابی می خوانم که دلهره ی سعی ِ هق هق انه های نیمه شبی اش را به دلتنگی از برای صفای اطمینان و آرامش ِ سحرگاهان هروله می کند.

.

.

+ شنبه 29 شهریور1393 0:28 ; راهـ ی

بی لپ تاب. بی سی دی. بی ام پی تری. بی موبایل. بی هندزفری. بی هیچ وعظ و خطابه ای. بی هیچ مدحِ عاشقانه ای. می روی و صاف زُل می زنی توی چشم هایش. انقدر زُل می زنی تا نگاه اش گیر کند به نگاه ات. دوست داری ازین نگاه های تن های غریبه ی آشنا نما فرار کنی به سوی نگاهش. حتی از آن نگاهی که درنهایت ِ اخلاص تو را به عنوان ِ تمام ِ زندگی اش باور کرده!. دوست داری رها شوی از هر که تن است. دوست داری بروی تنهایی ات را احیا کنی با چشم هایش. با نگاه اش. با دلبری ِ بی پروای حجم ِ یک تنهایی ِ بی انتها. می روی ... صمیمانه. خودمانی. بی هیچ تشریفات و آلایشی. گپ می زنی. درد پیش می کشی. در کنج ِ چشم هایش زانو به بغل بست می نشینی. چکّه می کنی. گریه می کنی.. گریه می کنی.. گریه می کنی برایش و فقط برایش. تا آرام شوی.

پ.ن: با چشم هایی هق هق کرده بخوانید.

+ جمعه 28 شهریور1393 19:51 ; راهـ ی

کلمه ها هی از ذهنم فرار می کنند. ردیف نمی شوند. گویای حال نمی شوند. همین ست که هر روز صفحه ی پست مطلب جدید را باز می کنم و سفید می بندمش. همین ست که بعد اینهمه کلنجار رفتن با خود فقط همین سه جمله را به زحمت به این صفحه نشانده ام. همین ست که این پست، عنوان ِ "بی عنوان" را هم بر نمی تابَد. 

.

.

انگار کن ذهن ات را از تو گرفته باشند! می دانی؟ ..

.

+ پنجشنبه 30 مرداد1393 0:11 ; راهـ ی |

 

قسم به انتهای صمیمیتِ حزنی که می پیچید لای خنکای پیچ های جاده های سبز شمالی و نرم می نشست روی پیچ و تاب یک بی قراری محض.. وقتیکه برادر میثم برایت مناجات می خواند و تو آرام در خودت می گریستی...

.

.

+ یکشنبه 12 مرداد1393 15:58 ; راهـ ی

گاه گاهی کمی جنون دارم

من جنونی مدام می خواهم ..

.

.

+ یکشنبه 29 تیر1393 2:43 ; راهـ ی

تا نفَس ات گیر می کند به نفَس اش بی نفَس می شود. دل اش می رود. بس که رقیق الطبع ست. می آید ناز ات می کند. هی قربان صدقه ات می رود. شانه می آورد جلو. سر ات را می گذارد روی شانه اش. در ِ گوش ات عاشقانه می خواند. دست حلقه می کند دور ِ کمر ات. سفت بغل ات می کند. انقدر پس ِ پلک هایت را با بوسه اندازه می کند.. انقدر پُر ات می کند .. انقدر پُر ات می کند ... که مبادا سختی ِ بغض و اشک و هق هق زخمی ات کند. آخر دل اش را ندارد. چلیپای لطافت اش می خَمَد به راه ِ "مبادا". سکندری وار می رود روی آتش ِ حنجره ات شکسته می شود. بَرد و سلام ات می کند. سُر می خورد روی ردّ ِ اشک ها و چکه چکه آب می شود روی هق هق انه های تنهایی ات. فقط همین که نفَس ات گیر می کند به نفَس اش. فقط همین که ...

خدای آدم دل نازک باشد همین می شود دیگر:

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیش تر

با همه گرمیم ... با دل های تنها بیش تر!

.          

یا خیرَ مَن خلا به وحید

.

+ شنبه 21 تیر1393 13:43 ; راهـ ی |

آرام بود. اما قرار نداشت. بود. اما نبود. رفته بود انگار. راستی راستی هوایی شده بود. زمین برایش شده بود طنز روزگار!. طنز ِ روزگار را که می دانی؟!. بوی آسمان ِ بی ابر می داد. صاف ٍ صاف. آبی ِ آبی. هی می رفت دم ِ در ِ گوش ِ یکی هق هق می کرد. عاشقانه ها را زخمی کرده بود. اما قرار نداشت. حتی سر ِ پیچ ِ امین الدوله هم دل اش ماندگار نمی شد. هی می رفت بست ِ چشم های یکی می نشست. هی گیر می کرد توی نگاه ِ یکی. دست ِ خودش نبود دیگر... خاطر خواه شده بود! اصلا خود ِ خود ِ اشک شده بود. آرام. ملتهب. لرزان. اشکی که در منای خاطر ِ یکی رفته بود... رفته بود.

+ دوشنبه 16 تیر1393 12:29 ; راهـ ی |

انگار کن دنیا دیگر روی دور ِ کند نباشد با موسیقی ِ زمینه ای که هی دو چهار بکشد .. که آسمان و زمین برایش شش هشت بخوانند. دیگر دلش شور نزند .. که قند توی دلش آب شود. ته دلش قرص شود. پشتش صاف شود. خیالش تخت شود. چشم هایش خیس ِ خیس شوند. و آرام شود ... . همینکه بداند که می دانی ... که می دانی ...

و لقد نعلم أنّک یضیق صدرک بما یقولون

..

+ پنجشنبه 12 تیر1393 18:46 ; راهـ ی |

انگار کن رایحه ای از عاشقانه های قدیمی دارد حوالی ِ دل های تنها را به حالتی لطیف عبور می کند:

إنّ الرّاحل الیک قریب المسافة

إنّ الرّاحل الیک قریب المسافة

إنّ الرّاحل الیک قریب المسافة

إنّ الرّاحل الیک قریب المسافة

..

.

+ یکشنبه 8 تیر1393 1:27 ; راهـ ی

مرا چوپانی بیاموز! تا شهادت ..

.

+ شنبه 7 تیر1393 23:9 ; راهـ ی

دنیا سکوت ِ ممتد ِ درد ست و گاه گاه

آن را صدای گریه به هم می زند هنوز ..

.

.

"آن چه سخت ست؛ زندگی در دنیاست."

.

+ سه شنبه 3 تیر1393 10:4 ; راهـ ی |

خدایا ما با این جسم ِ ضعیف و روح و ذهن ِ حساس و تعقّل ای که به بن بست می رسد و عواطف ِ شدید و کثیر ِ قلبی، بسیار ناتوان ایم از تشخیص ِ صلاحیت و روشنی در امور ِ خویش .. تو قدر ِ ما را می دانی .. تو زیاد و کم مان را می دانی.. روزی ِ ما را از آنچه برای ما دوست تر می داری قرار ده .. ما را از آنها قرار مده که در نیمه ی راه گیر کرده اند.. ما را دلسوخته بخواه... پاکباخته به راه خودت! بگذار صمیمانه برایت بگویم ما را از آنهایی قرار بده که دلت را می بَرند.. می دانی که؟ .. از همانها که وقتی در خواب اند انقدر دلتنگشان می شوی که با آغوش ِ باز به انتظار می نشینی تا لحظه ی گشایش ِ چشم هایشان را ببوسی .. می نشینی درست بالای سرشان؛ زُل می زنی توی صورتشان و برای نفَس نفَس هایشان دعا می کنی .. همانها که لحظه ای هم حتی از تماشای تو دور نیستند... همانها که عاشقانه های بالا سَر هوش از سرشان بُرده و بی پروایشان کرده .. آری! یحبّهم و یحبّونه را خودت می دانی دیگر ...

ما درین سالها درهای مختلف را آزمودیم.. اما یعقوب وار دلمان گواهی می داد که همه چیز در گرو لطف ِ توست. آری! اینها را کسی دارد می گوید که پس از تجربه ها از هر معبود و از هر پناه و از هر تکیه گاه، ضربه دیده باشد و رنج کشیده باشد و به دست های تو رو آورده باشد.

 می دانی؟ بعضی ها انگار از اول توی بغل ِ تو هستند؛ اما بعضی ها هم باید بروند بت پرستی کنند سُر بخورند به در و دیوار کوبیده شوند جان بکنند لَه لَه بزنند تا بلد شوند تا تو بیایی سرشان را بلند کنی دست بکشی روی ردّ ِ اشک ها لبخند بزنی و بگویی: سلام! بیا توی بغلم!

.. 

+ یکشنبه 1 تیر1393 12:39 ; راهـ ی |

ناحیه ی مقدسه ات مقتل ِ من است

یک روز ِ جمعه نوبت ِ ما هم که می شود!

.

+ جمعه 30 خرداد1393 20:8 ; راهـ ی

اصلا مگر جز با تو می توان با دیگری سودا کرد؟ ..

.

.

+ پنجشنبه 29 خرداد1393 18:50 ; راهـ ی

دیگر چه فرقی می کند یک تُنگ با دریا؟ ..

وقتیکه یک ماهی دل اش قلاب می خواهد!

.

+ سه شنبه 27 خرداد1393 17:51 ; راهـ ی


ای کاش می شد با تو ساعت ها قدم زد
از راه آهن تا شمیران زیر ِ باران ...

.

.

.

یعنی کجای این نوشته‌ها .. عاشقانه‌ها .. آهنگ‌ها.. در به دری‌ها نیستی؟

.

+ جمعه 23 خرداد1393 2:51 ; راهـ ی |

 

دلبر ات هرقدر زیباتر .. غم ات هم بیش تر ...

.

.

+ سه شنبه 20 خرداد1393 23:40 ; راهـ ی |

 

قسم به بیست و هفت بهاری که بهاری ماند در قامت ِ نبی وار ِ آن شباب.. قسم که ... نمی خواستم بیست و هفت بهار ِ این شباب خزان بگذرد! نمی خواستم ..

.

.

.

بوی نارنج و حناهای نکوبیده بخیر

از کویر آمده ها بغض سفالی دارند!

.

.

 

پ.ن: خیال ِ هم سفری با علی اکبرتان همچنان وقوع ِ باران می طلبد ..

.

+ سه شنبه 20 خرداد1393 1:7 ; راهـ ی |

 

روم سیا آقا سیّد! حلال ام کن!

اینجوری حرف نزن دل ام می گیره .. شما باید منو ببخشی..

زنت شدم که خدمت ِ اولاد ِ پیغمبرو بکنم، حالا شدم سربارت!

اولاد ِ پیغمبر بودن لیاقت می خواد! این همه سال شما جور ِ مارو کشیدی، یه چندوقتی هم ما خدمت شما رو بکنیم، ایجوری اقلا حواسم به دور و بر ام جمع میشه!

شما تا حالا سر ِ ما داد نزده بودی .. ماشالله صداتونم ...

خدا از سر ِ تقصیراتم نگذره اگه یک بار ِ دیگه صدامو رو شما بلند کنم ... البته شمام کم نیاوردی..

تو رو به خدا به روم نیار! دست خودم نبود که ..

حالا من که هیچی! این بنده خدا اعظم خانمو که به سکته انداختی!

 خدا منو بکشه! احترامشو نداشتم.. باید یه جور از دلش در آرم!

اینم شیرینی ِ بعد از دعوا!

چه قدر قشنگه این آقا سید! شما انقدر خوش سلیقه بودی؟!! ..

این به سر ِ شما قشنگه! ... اینم دو تا عصا! خیلی راحته! زود بهش عادت می کنی! برات آمپولاتم گرفتم باید بریم درمونگاه! .. اینم هست ....

چه قدر خوش رنگه این! برای موهای عاطفه ...

برا شما گرفتم .. دوست دارم جلو خودم موهاتو شونه کنی..

آقا سید می بخشی میشه عاطفه رو صدا کنی؟

کارش داری؟!

میخوام برم دستشویی!

دستو بذار رو شونه م خودم می برمت..

.

.

|طلا و مس|همایون اسعدیان|

+ یکشنبه 18 خرداد1393 3:16 ; راهـ ی |

 

به حنجره ی داغ و نگاه ِ خمار و چشم های بارانی ِ پسِ "تو از هر که من داشتم بهتری" قسم ...

.

.

+ چهارشنبه 14 خرداد1393 18:49 ; راهـ ی |

 

و این زندگانی ِ فانی .. جوانی .. خوشی های ام روز و اینجا ..

به افسوس ِبسیار ِ فردا ... نیرز د.

 

+ چهارشنبه 14 خرداد1393 15:0 ; راهـ ی

 

بابا ها همیشه می دانند توی دل ِ بچه هایشان چه بالا و پایین می شود. بابا ها همیشه خوب می فهمند سر به زیری ِ بچه هایشان را که یعنی غلط کردم بار ِ آخرم بود!. بابا ها خیلی خوب بلدند لبخند بزنند طوریکه چال ِ لپ هایشان پیدا شود و راحت ببخشند طوریکه چال ِ لپ های بچه هایشان را پیدا کنند و محکم بغل کنند و  تمام قد بچه هایشان را ببوسند.

 

 

پ.ن:

دوست دارم لبخند بزنی طوریکه چال ِ لپ هایت پیدا شود و راحت ببخشی طوریکه چال ِ لپ هایم را پیدا کنی و محکم بغل ام کنی و تمام قد مرا ببوسی.

.

+ چهارشنبه 14 خرداد1393 0:58 ; راهـ ی |

 

وقتیکه دیوار ِ خانه ی پدری را سفت بغل کرده بودی و روی شانه هایش هق هق می کردی ..

فقط بابا می دانست ...

.

+ چهارشنبه 14 خرداد1393 0:42 ; راهـ ی |

 

پدر ها صلاح ِ بچه ها را بهتر می دانند. پدر ها زیاد و کم ِ بچه ها را خوب تر می دانند. حالا بعد از آنهمه آمدن ها و رفتن ها؛ فهمیده ام که اعتماد ِ راستین به پدر یعنی چه؟ .. انگار باید به تمام ِ این لغزش ها و ریزش ها با تمام ِ زوایا و ظرافت هایش دچار می شدم تا بفهمم که پدرها صلاح ِ بچه ها را بهتر می دانند. بفهمم که پدر ها زیاد و کم ِ بچه ها را خوب تر می دانند. بفهمم که اعتماد ِ راستین به پدر یعنی چه؟ ..

حالا ... پدری کن برایم بابا!

حالا که دارم پیچ و خم ِ اعتماد ِ راستین را بلد می شوم ..حالا پدری کن برایم همیشه بابایم .. سید الکریم!

.

+ چهارشنبه 14 خرداد1393 0:39 ; راهـ ی |

 

هرچی غیر ِ تو دلمو بُرد ... بسه!

دیگه بسه.

+ چهارشنبه 14 خرداد1393 0:31 ; راهـ ی