تبليغاتX
گذرگاه
دنیایی تنفر از دنیا !

واقعا منزجر کننده ست . دیروز حتی نگاه رو تحویل نمی گرفتند ؛ امروز دم به لحظه "سپاسگزار" ، "مخلص" ، "چاکر" ، "کوچیک شما " و "سرور ما" و و و ... ای کر و کور بشم و نبینم و نشنوم این بازی هارو ...
اه که چقدر از این لغات بیزارم ، از این اطوار بی معنی ، از این تیز بازیای چرت ، از این چنگ انداخته های به دنیا به پول به همه چی ، بیزارم از این خوب بودناشون و رفیق بازیاشون ، مخصوصا وقتی می دونم پشتش یک سیاست مزخرف نشسته . سیاستی که واقعا نمی دونم اسمشو چه چیز چرت و درخوری باید گذاشت . ( خیلی قشنگ به چشمام نگاه کرد و با لبخند گفت ، تو ده سال دیگه م بگذره از این خونگرم تر نمیشی با ما نه ؟! ) ؛ ای بابا منم الکی دارم سخت می گیرم !!!!!!
تا شصتشون خبر دار می شه که یه جا سود ریخته ، منفعت داره ، حتی یه ذره ، حتی یه قرون ، از یک دنیا ارزش می گذرن که چی ، که به یک قرون منفعتی که واقعا دوزار هم نمی ارزه برسن .
کاش می شد یه طوره دیگه تو این دنیا زندگی کرد ، سپری کرد ، عاشق بود ، عشق نثار کرد ، دوست داشت ، خوب بود ، اشک از ته دل ریخت ، خنده از عمق وجود کرد  ... اما حیف که اینجا همه چیز عمیقا الکیه ، روکاریه ، کلا سرکاریه ! یک کلمه بگی مخلصیم ، تمومه ، مطمئن باش فردا یه چیزی بهت میماسه میماصه میماثه!!؟ کلا مطمئن باش میما3 ، شاید به اندازه 3 قرون ، بازم غنیمته ، گوربابای خیلی چیزایی که نون نمیشه! به همین الکی ای به همین مزخرفی ، آخرشم به همین خوشمزگی .
" اِ اِ ببخشید . سلام از بنده ی حقیره ، نه خواهش میکنم ، مخلصیم آقا ، ما کجا شما کجا ، آسمون و زمین و زیر زمین و اینها کجایند ، نه همین زیر پای شما و کفش و جورابتون رو ببوسم ! " ... ؛ خب همین یک قطعه ادبی! درست ایراد بشه ، با تلفظی دلنواز ، دیگه حله . شب خوابهای خوبی خواهی دید ...
خب ، واقعا چرا ؟
---
- امروز کلا بهم ریخته م .
- دنیایی شده .
- کجایی رفیق ، کجایی رفاقت ، کجایی صداقت ، چی شد پس اینا ، آقا اصلا 3 تاش رو هم چند ؟ ...
- بیخیال ، این نوشته هم قابل چشم پوشی ست ، نه ؟ پس جدیش نگیر .
- التماس دعا ...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در چهارشنبه 1387/07/17 و ساعت 15:35 |  
رسالت ...

من اینطور فکر میکنم که زندگی مجموعه ای از رسالت هاست ، رسالت هایی که بهتر اینه که به غایتشون برسند ، گرچه تعدادشون اینقدر هست که نشه به همه شون رسید ، اما اونهایی که اولویت بالاتری دارند رو میشه فهمید و بهشون توجه بیشتر داشت .
زمانی که در حال رسیدگی به یکی از این رسالت ها هستیم ، احساس آرامش و بزرگی خاصی داریم ، مقدار این حس به ارزش اون رسالت بر می گرده . زمانی هم که یک رسالت رو به سرانجام می رسونیم ، این احساس بهمون دست می ده که یک قدم به سمت اون آرامش و اون ایده آلی که همیشه خواستارش بودیم نزدیک شدیم .
گاهی پیش میاد که یک رسالت برامون خیلی سخت و سنگین به چشم میاد ، انجامش نمی دیم و نمی دیم و نمی دیم .. و همیشه یک دغدغه ی بزرگ تو ذهنمون داریم که این رسالت چطوری و چه زمانی می خواد شروع و کی میشه که تموم بشه ؛ این دغدغه اذیت کننده ست . خب اکثر اوقات هم از این مدل رسالت هایی که هنوز شروعش نکردیم و می دونیم باید انجام بشه ، زیاد داریم .
بعضی از این رسالت ها خیلی طول می کشه تا تموم بشن ، حتی به اندازه ی یک عمر .. یعنی تا آخرین لحظه بودنمون در حال سپری شدن مراحل به نتیجه رسیدنشون هستن . مطمئنا بعضی هاشون بعد از این زندگی هم ادامه خواهند داشت و اصل کار هم همین مدل رسالت هاست که خیلی بیشتر باید بهشون توجه کرد .
عده ای از رسالت ها بصورت لحظه ای ایجاد می شن و یک تاریخ انقضا هم دارن ، یعنی اگه تا اون تاریخ و زمان انجام نشن دیگه نیست می شن و یا بی ارزش . یعنی همون لحظه باید اون رسالت رو بفهمی ، تصمیم بگیری ، و انجامش بدی ؛ سخته تصمیم گرفتن ، اما انجام دادنش خیلی شیرین و دلپذیر می تونه باشه .
و در آخر هم باز اینطور فکر میکنم که تنها دلیل اینکه  انسان هایی که یک ذهن جستجوگر ، مشتاق کمال ، و رسیدن به اوج رو دارند ، و در یک کلام روحی پرورش یافته و بزرگ دارند ، به این دلیل بیشتر درد رو احساس میکنند و دردهای بیشتری دارند که رسالتهای بیشتری رو یافته اند و زندگی شان پر شده از رسالت های بزرگ و با ارزش ؛
برای تک تک رسالت هایشان دغدغه دارند ، نگرانند و پریشان تا زمانیکه آن رسالت را به اتمام نرسانند ؛ بعد از آن یک قدم به هدف اصلی نزدیک میشوند ؛ و اصل و ماهیت زندگی از دید من همین است ...
---
- بدترین و بی مصرف ترین لحظات زندگیم ، لحظاتی بوده که بیکار از انجام رسالتی بودم . ( شاید همان روزمرگی )
- تا به حال رسالت های زیادی برای خود ایجاد کرده ام ، اما به یاد ندارم رسالتی را حذف کرده باشم .
- شاید رسالت ها قابل حذف نباشند .
- ماه مبارک رمضان است ، التماسمان جز دعاخواهی چیز دیگری نیست ...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در چهارشنبه 1387/06/13 و ساعت 23:15 |  
پنجره ی تعبیر ...
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1387/06/08 و ساعت 14:57 |